قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه 7 اسفند1393
کاتب : متواری

خو پيش مياد ديگه :((

اين جوكه هس كه دختره سرچ كرده: آهنگي كه صبح توي تاكسي شنيدم... خب؟

من الان اون آهنگيو ميخوام كه صبح راديو توي بي.آر.تي پخش ميكرد 

دستمم به هيچجا بند نيس... گوگل؟ ميشه لفن؟



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


چهارشنبه 6 اسفند1393
کاتب : متواری

خواب است و بييييدارش كنيد...

خوابهاي سوررئالي ميبينم... و اين اصلا خوب نيست...



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


یکشنبه 3 اسفند1393
کاتب : متواری

آيا بُوَد روزي كه بذارن ما آدم باشيم؟

اينايي كه خيلي آرومن... از آرامششون كيف ميكنين... خواستم بگم زيادم كيف نكنين... ياد اون وقتي بيوفتين كه ميخوان حرصتونو درارن بعد همينقد آرومن... با همين آرامش، خواهر و مادر اعصابتونو مورد تفقد قرار ميدن... بخدا كه

 

 



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


دوشنبه 27 بهمن1393
کاتب : متواری

مادرانه

به مامانم ميگم به نظرت فلاني شيعه ست يا سني؟

ميگه تا حالا ديدي نماز بخونه؟

ميگم نه

ميگه پس يا شيعه ست يا بي دين 

_____________________________

پي.اس: خداييش راس ميگه... يني واقعا انقد قانع شدم دندونام ريخت :|



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


یکشنبه 26 بهمن1393
کاتب : متواری

آيم بك

من آمده ام.. هاي هاي...

جنگي رفتيم مشهد و برگشتيم... وصيت كردم تا هفت نسلم كسي ديگه مسافرت نره... داغونما... لِهِ لِه



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


سه شنبه 21 بهمن1393
کاتب : متواری

كامينگ سون

من ميروم ز تهران، صاحب دلان كجاييد



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


شنبه 18 بهمن1393
کاتب : متواری

خراب شد رف...

مسخره شو دراورده م... حالا ميخوام بذارم سرجاش جا نميره :|



:: موضوعات مرتبط: مهملات


جمعه 17 بهمن1393
کاتب : متواری

طویل ه ...

از اونجایی شروع شد که یهو خیلی جدی برگشت بهم گفت: متواری، تو اصلن میخوای کار کنی یا نه؟... اگه خودش هم احیانا داره اینجارو میخونه میخوام بهش اطمینان بدم که درمورد حرفای دیگه ی اون روزمون توی اون کافه ی چوبی تاریک با لوستر طرح قرون وسطا که همش آدمو یاد کلبه ی جادوگرا و فیلمای هسته ای تخیلی می انداخت حرفی نزنم... اون حرفارو مثل راز حفظ میکنم مگر اینکه مثل راز حفظ نکنم... خیلی هم جمله ی منطقی ای بود، نقطه ی مقابل جوابی که می خواستم بهش بدم... من اصولا برای جواب دادن به آدما زیاد به مشکل برنمیخورم، حتی طی آخرین براوردها آدم بسیار حاضرجوابی ارزیابی شده م... که تا حدود زیادی باعث شد رویکردم در ارتباط و تعامل با خیلی از آدما رو مورد بازبینی قرار بدم... دارم زر میزنم الان... منظورم اینه که خیلیارو آدم حساب میکردم و جوابشونو میدادم فقط بخاطر اینکه جوابشونو داشتم... بعد فهمیدم اگه جواب کسیو داشته باشم هم لازم نیست حتما جوابشو بدم... جواب دادن به خیلی از آدما باعث بوجود اومدن تصورات نادرست توشون میشه... بازم دارم زر میزنم... حالا بحث الانم قضیه ی تغییر رویکردم نیست... شایدم یه بار دیگه اومدم کامل توضیح دادم که چه... ولی الان میخوام بپردازم به اینکه چطور تا حالا به شغل ایده آلم فکر نکرده بودم... حالا نه که خیلی هم بی شغل بوده باشم تاحالا، نه... یه مسخره بازیایی میکردم کم و بیش... هنوز هم حتی، ینی منظورم ازین شغلهاست که پاره پاره پاره وقت محسوب میشه... اصن تیکه پاره وقت محسوب میشه، بعد پروژه ای پول میدن به فنا میری... بماند حالا باز دارم زر میزنم... خلاصه نقطه ی عطفی شد که بشینم خیلی جدی فکر کنم که چجور آدمی هستم و چجور شغلی دوست دارم... این شد که فهمیدم آدم خیلی دوشخصیتی ای هستم... بلکنم بیشتر... مثلنش بعضی وختا که حالم یجوریه دلم میخواد یه روزنامه نگار خیلی فعال و پر انرژی باشم با یه ماگ پر از قهوه، نه بخاطر اینکه من قهوه دوست داشته باشم... بخاطر اینکه مثلا خیلی همش بیدارم و خواب ندارم و صب تا شب توی تحریریه ی شلوغ و پر جنب و جوش راه میرم و باعجله کارامو میکنم و حتی ممکنه در سکانسی وودوارد صدا بزنه که: هی، متواری... بیا با برنستاین بریم دفتر نیکسون... و من بهش بگم که نه این کار درستی نیست و ما بهتره که به آرمانهای روزنامه مون وفادارتر باشیم... اونوقت یه ماشین داغون بی صندوق کثیف هم داشته باشم که اصلن مهم نباشه چون اونی که مهمه خود من هستم و هوش و کنجکاوی سرشارم چون شبها تا صبح نمیخوابم و توی اینترنت و اونترنت و خیلی ترنتهای دیگه ای که تا اون موقع اختراع میشه مشغول جمع  آوری اطلاعات و کارهای پدرسوختگی و سندسازی هستم... اینجور موقع ها که توی این فازم همش به کارمندای جزء و منشی ها و شغلهای بی ریسک به دیده ی تحقیر مینگرم... اینجور وختا به خودم اجازه میدم که دلم برای مسئول ثبتنام موسسه ی فلان بسوزه و حس کنم که چقدر بدبخته که کارش اینه که مقادیری پول بگیره و تعدادی اسم اینور و اونور بنویسه و یه سری امضا کنه و هرازچندگاهی سرشو بیاره بالا و بگه نمیدونم اینارو از آقای موحدی بپرسین... اگر آقای موحدی هم اینجارو میخونه باید بهش بگم که حتا دلم برای اون هم میسوزه که کار رقت انگیز ارسال و دریافت یک سری ایمیل رو برعهده داره و خاک بر سر کل کارهای اداری یک شکل و ماشینی شده... خب باز دارم زر میزنم... از بعضی جنبه ها آره، ولی بعضی وختا شغل ایده آلم اینه که مثل یک ساعت کوکی راس ساعت شیش بیدار شم... یک صبحونه ی مختصر تکراری بخورم سوار یک متروی آشغالی بشم و از یک مسیر تکراری به یک سالن سوله مانند برم... اونجا با یک عده آدم ماشینی شده دور یک میز بزرگ بشینیم و بدون حتا کلمه ای حرف کاری رو انجام بدم که بشه توی لغتنامه ها برای مثال و توضیحات کلمه ی "تکراری" از اون کار یاد بشه... یه کاری باشه که به حداقل فکر احتیاج داشته باشه... مثلا تا کردن جعبه های برش خورده ی صابون... زر نمیزنم جدی میگم.. خیلی در این مورد فکر کردم و بهترینش همینیه که گفتم... ولی خب دقیقا نمیدونم چنین شغلی وجود داره یا نه... ولی اگه باشه دوست دارم یه ناهارخوری آشغالی داشته باشه با یه منوی تکراری، و باز همون کار تکراری، متروی تکراری، مسیر تکراری، شبهای تکراری و برنامه های خیلی چیپ تلویزیون... شام تکراری و خواب راحت... و این دوتا شغل ایده آل های من هستن... جوابی که اون موقع نتونستم براش توضیح بدم چون راجع بهش فکر نکرده بودم و ترجیح دادیم بجاش راجع به چیزای دیگه ای حرف بزنیم که شاید بعدن تر بهتون گفتم

________________________________-

پی.اس: همه تونو میخونم... ولی چون از توی فیدلی میخونم حال ندارم وارد وب بشم کامنت بذارم... ولی حواسم بهتون هس، دست از پا خطا نکنید تا برگردم



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


شنبه 11 بهمن1393
کاتب : متواری

باشد كه پند گيريد...

يك مرَضي هم دارم... اسمشو بعدن ميذارم...

اگه طرف پسر سفير كبير اتريش هم باشه، كافيه فقط نيت كنه كه به من نخ بده... در كسري از ثانيه ديگه برام از آب بيني بز زكام هم پست تر ميشه :|

__________________________________

پي.اس:تحقيق ميكنم اگه مسري بود شمام خواستين بهتون منتقل ميكنم.

پي.اس:يه همايش آموزشي هم ميذارم براتون با عنوان چگونه بخت خويش را در اسيد حل كنيم :|



:: موضوعات مرتبط: معمولیات


چهارشنبه 8 بهمن1393
کاتب : متواری

تفاوت دیدگاه...

درست وختی آقایون اون طرف اینجوری...

مام این طرف تر اونجوری...

__________________________________

پی.اس:البته اونام کرسی شعر میگفتن... فیمینیستاش باتوم برقیارو بذارین زمین :|



:: موضوعات مرتبط: معمولیات